آمریکای‌لاتین منطقه‌ای است که همواره بستر تحولات عمیق سیاسی، امنیتی و اقتصادی بوده و توجه متفکران و تحلیل‌گران علم سیاست را به خود جلب کرده است. تقریباً از دو قرن پیش، دولت‌مردان آمریکایی در عرصه‌های مختلف به این منطقه توجه خاص داشته‌اند که مصداق بارز آن را می‌توان در ارائه و کاربست دکترین مونروئه در […]

 

 

آمریکای‌لاتین منطقه‌ای است که همواره بستر تحولات عمیق سیاسی، امنیتی و اقتصادی بوده و توجه متفکران و تحلیل‌گران علم سیاست را به خود جلب کرده است. تقریباً از دو قرن پیش، دولت‌مردان آمریکایی در عرصه‌های مختلف به این منطقه توجه خاص داشته‌اند که مصداق بارز آن را می‌توان در ارائه و کاربست دکترین مونروئه در منطقه آمریکای‌لاتین دید. ایالات‌متحده آمریکا با اعلام دکترین مونروئه در سال ۱۸۲۳ و با کنارزدن استعمارگران اروپایی (اسپانیا وپرتغال) از این منطقه، به‌طور عملی درصدد تسلط‌بر ثروت‌ها و منابع غنی مادی و معنوی آمریکای‌لاتین و چپاول آن برآمد. نفوذ آمریکا در بخش‌های مختلف سیاسی، امنیتی، اقتصادی و اجتماعی این منطقه به‌حدی رسید که به‌تدریج این منطقه زخم‌خورد از استعمارگران اروپایی به حیات‌خلوت آمریکا تبدیل شد. این منطقه به دلائل مختلف، مثل قرابت جغرافیایی با ایالات‌متحده آمریکا، ضعف ساختاری، وجود دولت‌های دست‌نشانده‌، وجود منابع طبیعی و ذخایر مادی و مواهب طبیعی بسیار غنی، می‌توانست نقش بسیار مهم در پیاده‌سازی سیاست‌های کلان و بلندمدت ایالات‌متحده آمریکا ایفا نماید. آمریکا با تسلط‌بر این منطقه به‌راحتی می‌توانست پویایی و تفوق هژمونیک خود در عرصه‌های مختلف سیاسی واقتصادی دنیا حفظ کند.


خارج شدن آمریکای‌لاتین از رقابت دو ابرقدرت شرق و غرب در دوران پس از جنگ سرد و سقوط دولت‌ها و حکومت‌های نظامی، فضای بازی را نه‌تنها در داخل این کشورها برای استقرار دمکراسی فراهم آورد، بلکه به رشد گرایشات ملی‌گرایانه و افزون‌طلبی کشورهای آمریکای‌لاتین به‌منظور ایفای نقش جهانی در نظام مشارکتی بین الملل کمک کرد. تغییر نظام دوقطبی دنیا و تلاش روزافزون ایالات‌متحده در غارت ثروت‌های مادی و معنوی مردم فقیر آمریکای‌لاتین در سایه ایجاد مکانیسم‌هایی نظیر آلکا، همراه‌با سایر عوامل، باعث برپایی قیام‌های مردمی علیه سیاست‌های نئولیبرالیستی آمریکا در منطقه گشت. مدتی بعد، پایه‌های سیستم چپ نوین در آمریکای‌لاتین در برخی از کشورها، نظیر ونزوئلا با چاوز، نیکاراگوئه با دانیل اورتگا، اکوادور با رافائل کوره‌آ، بولیوی با اوو مورالس، پاراگوئه با کشیش لوگو مندز، در آرژانتین با کریشنرها و در برزیل با لولا داسیلوا استقرار یافت. کشورهای مذکور الگوی سوسیال دموکراتیک جدیدی را با جوهره بولیواریسم، بنیان نهاده‌اند تا بتوانند با دموکراسی، عدالت‌اجتماعی را مستقر کنند. اکنون، لاتینی‌ها روح و جوهره پیکار خود برای دستیابی‌به عدالت، رفع تبعیض واستقلال را، در چشم‌انداز بولیواریسم ترسیم کرده‌اند. به‌عبارت‌دیگر، آنها راهی برای نجات از حصار تنگ اندیشه‌های مارکسیستی پیدا کرده‌اند؛ بولیواریسم، برای آمریکای‌لاتین، به یک مکتب سیاسی عدالت‌خواه و آزادی‌بخش تبدیل شده است. این مکتب، مردم دیگر کشورها را نیز به مقابله‌با نئولیبرالیسم رهنمون می‌سازد (پورپشنگ، ۱۳۸۷: ۸۲). از دیگر ثمرات ظهور رهبران چپ جدید در آمریکای‌لاتین‌، می‌توان به مقابله‌با سیاست‌های توسعه‌طلبانه آمریکا، مانند مبارزات لاتینی‌ها علیه موافقت‌نامه تجارت آزاد قاره آمریکا موسوم به آلکا، تقویت همگرایی منطقه‌ای، تشکیل و تقویت نهادهایی نظیرآلبا، اوناسور، مرکوسور اشاره کرد که درنهایت، به حضور قدرت‌های بزرگ و رقبای سیاسی آمریکا، نظیر روسیه، چین، اتحادیه اروپا و ایران به‌همراه تضعیف نقش و جایگاه آمریکا در این منطقه منجر شده است.
اکنون که در بیشتر کشورهای آمریکای‌لاتین، نظام‌های سیاسی چپ‌گرا با حاکمیت احزاب عمدتاً سوسیالیست، حاکم هستند، چرایی و چگونگی دگردیسی این نظام‌ها از دولت‌های راستگرا و عمدتاً اتوکراتیک و تحت‌سیطره آمریکا به دولت‌هایی با گرایش‌های چپی و مستقل از آمریکا در طول دو دهه اخیر و به‌ویژه در دوران پس از فروپاشی بلوک سوسیالیسم در ۲۰ سال گذشته از جالب‌ترین پدیده‌های پژوهشی در عرصه روابط بین‌الملل است. درعین‌حال، پرسش اصلی این است، «پس از تغییر رویکرد برخی دولت‌های آمریکای‌لاتین از نظام‌های راستگرا و احزاب با گرایش‌های لیبرالی یا نئولیبرالی به نظام‌های چپ‌گرا، آیا تغییراتی در مناسبات سیاسی‌امنیتی این کشورها با ابرقدرت شمالی خود، یعنی آمریکا، اتفاق افتاده است؟» چرایی و کیفیت این تغییرات در عرصه‌های سیاسی‌امنیتی در مناسبات لاتینی‌ها با ایالات‌متحده، دغدغه اصلی این کتاب است.